• پیامک

فال آنلاین

خدا زیباست

❄️❄️ این را در دانه دانه های برف میبینم ❄️❄️

نرم افزار اندروید خنگولستان

android_khengoolestan

khengoolestan_kowsary_3_bahman_1395

..♥♥………………

بیا برگردیم به قدیم تر ها
نه آنقدر دور که توی قحطیِ زمانِ احمدشاه بیوفتیم
نه آنقدر نزدیک که سیاهچاله یِ دیوارهایِ مجازی عشقمان را قورت بدهد
حوالیِ دهه یِ شصت یا پنجاه
تویِ یک شبِ “برف تا کمر باریده” عقدمان را ببندند
دست به دستمان بدهند و برویم پیِ زندگیمان
راستش “دوستت دارم”هایِ با قابلیت ویرایشِ این زمان به دلم نمی چسبد

..♥♥………………

آمدی دیوانه ام کردی و رفتی بی وفا
با غمت هم خانه ام کردی و رفتی بی وفا

مثل شمعی بودی و با یاد خود ای نازنین
تا ابد پروانه ام کردی و رفتی بی وفا

دیدی ای دل عاقبت زخمت زدند
گفته بودم مردم اینجا بدند

دیدی ای دل ساقه جانت شکست
آن عزیزت عهدو پیمانت شکست

دیدی ای دل حرف من بیجا نبود
از برای عشق اینجا جا نبود

دیدی ای دل دوستیها بی بهاست
کمترین چیزی که میابی وفاست

آرام باش دلم
او بی تو آرام است

.
♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

باور کن
آنقدر ها هم سخت نیست فهمیدن اینکه بعضی ها می آیند
که نماننــد
نباشند
نبیـننـد 
و تــو اگر تمامی ِدنیا را هم حتی به پایشان بریزی
آنها تمامی بهانه های دنیا را جمع می کنند
تا از بین آنها بهانه ای پیدا کنند که بــــروند دور شـــوند
که نـــمانند اصلا
پس به دلت بسپار وقتی از خستگی هایِ روزگار پناه بردی به هر کسی

… لااقل خوب فکر کن ببین از سر علاقه آمده ، یا از سر 
تا دنیایت پر نشود از دوست داشتن هایِ پر بغض
که دمار از روزگارت درآورد

khengoolestan_post_mahii_3_bahman_1395

○ ○ ○ ○ ○ ○ ○ ○ ○ ○ ○ ○ ○

عشقم بهم سیلی زد و گفت: تو بهم خیانت کردی
گفتم: تو هم بکن
چند ماهی گذشت
سوار ماشین عروس دیدمش خیلی خوشگل شده بود
با خنده اومد طرفمو گفت: دیدی منم تونستم

یه دل سیر نگاهش کردم گفتم مبارکه ، اشک تو چشام جمع شده بود خندیدم و رفتم
بعد یه ماه نمیدونم کی بهش گفته بود
تو بیمارستان بستری بودم فهمید سرطان دارم
اومد ملاقاتمو و گفت: خیلی بی معرفتی
چرا اینکارو کردی؟؟؟
اشک تو چشام جمع شد
بهش گفتم: من تو عروسیت خندیدم
ولی تو توی ختمم گریه نکن
گاهی دلیل

کم محلی ها ، نه گفتن ها و رها کردن ها شاید چیزی نباشد که تو فکرمیکنی

گاهی باید رفت تنها برای عشقت

○ ○ ○ ○ ○ ○ ○ ○ ○ ○ ○ ○ ○

Mahii✌مهدیه

^^^^^*^^^^^

با مرگ مردان وطن سلفی گرفتند
با اشکهای مرد و زن سلفی گرفتند

تنها به فکر سوژه های خویش بودند
در شهوت دیده شدن سلفی گرفتند

سطح خیابان را جسد پوشاند و آنها
با مرده های بی کفن سلفی گرفتند

لبخندهای زردشان را ثبت کردند
در مرگ فرهنگ کهن سلفی گرفتند

تا من منم، آنها هم آنها…ما همینیم
صدها نفر مانند من سلفی گرفتند

بوی تعفن تا ابد در عکس ها ماند
وقتی لجن ها در لجن سلفی گرفتند

^^^^^*^^^^^

دختر شالیزار

khengoolestan_post_afsongar_3_bahman_1395

♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

ﯾﻪ ﻭﻗﺘﺎﯾﯽ ﺑﺎﯾﺪ ﺭﻓﺖ
ﺍﻭﻧﻢ ﺑﺎ ﭘﺎﯼ ﺧﻮﺩﺕ
ﺑﺎﯾﺪ ﺟﺎﺗﻮ ﺗﻮﯼِ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺑﻌﻀﯽ ﻫﺎ ﺧﺎﻟﯽ ﮐﻨﯽ
ﺩﺭﺳﺘﻪ ﺗﻮ ﺷﻠﻮﻏﯿﺎﺷﻮﻥ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﻧﻤﯿﺸﻦ ﮐﻪ ﻧﯿﺴﺘﯽ
ﻭﻟﯽ ﺑﺪﻭﻥ
ﯾﻪ ﺭﻭﺯﯼ
ﯾﻪ ﺟﺎﯾﯽ
ﺑﺪﺟﻮﺭﯼ ﯾﺎﺩﺕ ﻣﯿﺎﻓﺘﻦ ﮐﻪ ﺩﯾﮕﻪ ﺩﯾﺮ ﺷﺪﻩ

 

khengoolestan_afkar_manfi_3_bahman_1395

♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

بهترین رفتار در مقابل افکار
منفی نادیده گرفتنشان است 👌

هیچ‌کس دوست ندارد او را نادیده بگیرند
و به همین دلیل شما را ترک خواهند کرد

♪ ♫ ♪ ♫ ♪ ♫ ♪ ♪ ♫ ♪ ♫ ♪

khengoolestan_axs

..*~~~~~~~*..

چند سال صبر کرده بودم درسش تمام شود
دو سال هم برای سربازی رفتنش خون دل خورده بودم

یکی دو سالی هم خودمان قرار گذاشتیم دندان روی جگر بگذاریم تا مغازه اش رونق بگیرد… پول عروسی مان تقریبا جور شده بود
دو ماه هم محرم و صفر را صبر کردیم تا تشریفات عروسی را در حد توانمان نسبتا کامل به جا بیاوریم که حسرت به دل نمانیم

امشب هم قرارمان بود زودتر مغازه را تعطیل کند و به موقع خودش را برای مراسم خواستگاری به منزل ما برساند

خواسته بودم زیباترین و گرانترین لباس مغازه اش را تنش کند که دل پدر و مادرم را در جا ببرد

از بعد نماز صبح اما عجیب دلم شور میزد
فکر می کردم به خاطر نگرانی از نتیجه ی مراسم امشب است… فکر می کردم بیقراری ام برای دیدنش در لباس دامادی است
فکر می کردم از هیجان فرصتی است که احتمالا امشب، بزرگترها در اختیارمان می گذارند تا با هم حرف بزنیم
هر کار کردم خوابم نبرد، نیمه هوشیار کنترل تلویزیون را برداشتم و ناباورانه با چشمان خودم دیدم که پلاسکو و تمام آرزوهایم چگونه ناگهان فرو ریخت و در آتش سوخت

او حتی فرصت نکرده بود خودش زنگ بزند
شک ندارم آخرین لحظه به این فکر کرده: برای دوباره از صفر شروع کردن چقدر دیگر باید صبر کنیم

می گویند رفته بوده اجناس مغازه را بیرون بکشد که سقف چند طبقه روی سرش آوار می شود


❇فاطمه نعمتی❇

♦♦—————♦♦

هنر آن نیست نسوزی به میانِ آتش
پَر زدن در وسط شعله هنر میخواهد

عاشقی کارِ دلِ مصلحت اندیشان نیست
قدم اولِ این راه جگر میخواهد


تقدیم به تمام مردان شجاع آتش نشانى

♦♦—————♦♦

khengoolestan_axs

^^^^^*^^^^^

نگران من نباش
همه چیز روبه راه است
و من فهمیده ام بدون تو هم میشود زندگی کرد
حسابی جایت خالیست که ببینی
دختر احساساتی و عاشق پیشه ی آن روزها مردی شده برای خودش

که هر روز صبح با عجله فقط دست و رویش را می شوید و سالهاست نه چشم هایش سیاه تر می شود و نه لبهایش سرخ تر

که هر روز دردهایش را حل می کند توی لیوان چای تلخش و همه را یکجا با هم سر می کشد و اتفاقا هر روز لعنت می کند داغی را که به دلش مانده

حسابی جایت خالیست که ببینی دختر وسواسی دیروز چطور این روزها در عرض ۱/۵ دقیقه حاضر و اماده، کفش پوشیده و نپوشیده، خودش را پرت می کند پشت فرمان و مثل یک مرد به چراغ قرمز ناسزا می گوید

نگران من نباش، دختر خیال باف آنروزها، مردی شده برای خودش که هر روز بار یک زندگی یک نفره را روی شانه هایش می گذارد و این ور و آن ور می رود

مردی شده برای خودش که گاهی حس مادرانه ی در نطفه خفه شده اش دستش را می گیرد و می برد جلوی مغازه های لباس بچگانه و هردو دلشان قنج می رود برای کودکی که نیست

!جایت خالی
دختر مرتب آنروزها، هرشب، خسته و کوفته، دلخوشی هایش را با جورابهایش گلوله می کند و پرت می کند وسط رخت چرکها

و شام خورده و نخورده، روی کاناپه خوابش میبرد که فردا صبح چای تلخش را سربکشد و بزند بیرون
نگران من نباش اصلا
همان موقعی که رفتی زنانگی هایم را جمع کردم و مچاله و چروک چپاندم توی چمدان و انداختم گوشه ی انباری

خیالت راحت ِراحت
عوض شدم
پوست انداختم
و سالهاست خودم با دستهای خودم پوست کلفت غیر زنانه ام را نوازش می کنم

^^^^^*^^^^^

❇نسترن علیخانی❇

—————–**–

کات استیون از خواننده های معروف انگلستان بود که پس از سال ها خوانندگی و آوازخوانی به سرطان حنجره دچار شد. کات استیون به بیمارستان مراجعه کرد و دلیل ریزش این همه خون از گلویش را جویا شد و پزشکان متخصص بعد از انجام آزمایش های پزشکی مشخص کردند که آقای کات استیون به سرطان حنجره دچار شده است. توصیه های پزشکان این بود که او نباید تا آخر عمر با صدای بلند صحبت کند و هرگز نباید آواز بخواند

پس از مدتی که کات استیون از حرفه ی خوانندگی کنار رفت سلول های سرطان زا به تمام قسمت های عصبی حنجره او نفوذ کرده بود تا جایی که به سختی می توانست صحبت کند. او می گوید بسیار نا امید شده بودم ؛چون باور کرده بودم که به زودی مرگ به سراغم می آید؛ لذا تصمیم گرفتم این مدت محدود باقی مانده عمرم را به کشورهای دیگر سفر کنم و خود را مشغول شناخت فرهنگ و آداب و رسوم ملت های دیگر کنم

در اولین سفر خودم به کشور مصر که کشوری تاریخی و کهن سال است ،سفر کردم. به نمایشگاه کتاب در شهری رفتم که در این نمایشگاه کتاب های قدیمی از نویسندگان برتر مصر و دیگر نویسندگان مطرح دنیا آنجا موجود بود که ناگاه چشمم به کتابی افتاد که هر چقدر آن را نگاه کردم، اثری از نویسنده نیافتم.کتاب تقریبا پرحجم و به زبان عربی نوشته شده بود و من هم توانایی مطالعه ی آن را نداشتم، لذا نگهبانی را صدا زدم و سراغ نویسنده کتاب را گرفتم. گمان می کردم کتاب آن‌قدر قدیمی است که نویسنده ی آن معلوم و مشخص نیست

نگهبان نگاهی به من کرد و گفت: نویسنده ی این کتاب خداوند آسمان ها و زمین است. با شنیدن این سخن حس بسیار غریب و غم انگیزی به من دست داد و به قول معروف تمام موهای بدنم راست شد

گفتم: امکان دارد من یک نسخه ی انگلیسی از این کتاب را ببینم؟ آن نگهبان یک نسخه از ترجمه قرآن را برایم آورد. من هم وقتی آن را بازکردم ، میانه های کتاب بود

اولین نگاهم به سوره ی یوسف افتاد. وقتی آن را خواندم، آنقدر برایم لذت بخش بود که سه بار دیگر پشت سر هم آن را خواندم و با اشتیاق تمام به فراگیری زبان عربی پرداختم و با تلاش بسیار اندکی از متن عربی را هر روز می خواندم و برایم خیلی عجیب بود که احساس می کردم گلو درد من شدت روزهای قبل را ندارد و کم کم از درد آن کاسته می شود. تا این که روزی در اتاقم قرآن می خواندم که خون بسیار زیادی از گلویم بیرون آمد. من هم بسیار ترسیدم و گمان کردم سرطان تمام گلوی من را از بین برده است
به سرعت من را به بیمارستان رساندند و پزشکان به بررسی آزمایش ها و معالجه من پرداختند . پس از مدتی همه ی آن ها بهت زده و در نهایت تعجب و شگرف ساکت بودند و به من نگاه می کردند. من هم اشک از چشمانم جاری شد. گمان کردم اتفاقات بسیار بدی افتاده است، ولی پزشکان من را در آغوش کشیدند و با صدای بلند گفتند: مژده ای بدهید آقای کات استیون! اثری از سرطان باقی نمانده است! من هم بلافاصله دانستم کتاب خدا برای من شفا بخش بوده است و از آن روز به بعد قرائت قرآن را ترک نکرده ام و مردم رابه دین اسلام دعوت می کنم

همیشه خدا را شاکرم؛ چون قبل از این که مسلمانان را بشناسم، قرآن را شناختم. کات استیون بعد از این که مسلمان شد، به ساخت مسجدهای زیادی در اروپا پرداخت و مردمان زیادی را خداوند به سبب ایشان هدایت کرده است. وی نام خود را به یوسف اسام تغییر داد؛ چون شفای خود را از سوره ی یوسف می داند و هم اکنون همراه پسرش (سامی یوسف) به خواندن سرودهای اسلامی به زبان عربی و انگلیسی مشغول هستند

—————–**–

دلشکسته

afsongar
سکوت

mahii
سلفی گرفتند

Gerafiste.sheyton
دلشکسته

afsongar
خندانکس

خنده + عکس
بسته جوکها

چندین جوک در یک پست
دفتر شعر

گلچینی از اشعار شاعران
جملکس

جمله + عکس
دلنوشته

هر چه میخواهد دل تنگت بگو
کارگران مشغول کار اند
کارگران مشغول کار اند
کارگران مشغول کار اند
کارگران مشغول کار اند
کارگران مشغول کار اند
ورود به پیشخوان

سامانه ورود برای کاربران
نوشتن مطلب جدید

ارسال مطلب جدید
پروفایل

ویرایش پروفایل
پیگیری سریع نوشته ها

برای نمایش سریع نوشته ها
پیگیری سریع دیدگاها

برای نمایش سریع دیدگاها
  • مطالب جدید
  • مطالب پیشنهادی
  • مطالب تصادفی
  • ورود
  • *هنو آماده نشده*

♫ ♪ شعر ♪ ♫

✔ ابزار کمکی ✔

آموزش ها